در یکی از صحنه‌های سنگین و دقیق سریال «لیست سیاه» The Blacklist، کاراکتر اصلی داستان، «ریموند ردینگتون» در دادگاهی به جای قاضی روبه‌روی «ماروین جرارد» می‌نشیند. جرارد وکیلی است که سال‌ها نزدیک‌ترین همکار ردینگتون بوده اما حالا به او خیانت کرده است. فضا رسمی، محدود، و کاملاً تحت کنترل نظام قضایی است. اما از همان دقایق اول گفتگو روشن می‌شود که آن‌چه جهت اصلی صحنه را تعیین می‌کند، نه جایگاه حقوقی، و ساختار قانونی، بلکه قدرت روانی و وضوح ذهنی است –قدرت و وضوح ذهنی ریموند ردینگتون.

ردینگتون گفتگو را بدون شتاب آغاز می‌کند. نه با اتهام، نه با فریاد، و نه با تلاش برای تحقیر ماروین جرارد. حتی جایی می‌گوید که خیانت ماروین برایش «قابل فهم» است. این ادعا اما نه دروغ است، نه بازی ذهنی است، و نه عقب‌نشینی، بلکه  نشانه‌ روشنی از تسلط ردینگتون بر لحظه و بر ارتباط است، این را نشان میدهد که او می‌تواند پیچیدگی را ببیند و قبول کند، بدون آن‌که مرزها را فراموش کند یا نادیده بگیرد.

اما لحظه‌ی محوری صحنه زمانی است که ماروین تلاش می‌کند رابطه‌ی گذشته را بازتعریف کند. با لحنی آمیخته به رنج و ادعای حق، می‌گوید: «من خدمتکارت نبودم. شریک بودم. ما با هم یک امپراتوری ساختیم.»
پاسخ ردینگتون نه تند است و نه هیجانی. بدون بالا بردن صدا، بدون وارد شدن به بحث فرسایشی، فقط واقعیت را بازتعریف می‌کند:
«من دوستت داشتم. بهت بها دادم. تو رو نزدیک خودم نگه داشتم. اما ما هیچ‌وقت شریک نبودیم. تو برای من کار می‌کردی.»

این جمله نه توهین است و نه انفجار خشم؛ مرزبندی قاطعانه است. ردینگتون نه می‌کوشد برتری‌اش را ثابت کند و نه نیاز دارد دیگری را خرد کند. او فقط توهمی را که ماروین هنوز به آن چنگ زده، کنار می‌زند. همین.

در ادامه، وقتی ماروین از «شجاعت» خود برای ایستادن مقابل ردینگتون می‌گوید، پاسخ ردینگتون باز هم حمله نیست. او رفتار ماروین را نام‌گذاری می‌کند: این‌که اگر واقعاً شجاع بود، می‌توانست مستقیم عمل کند، نه از طریق واسطه‌ها. باز هم، بدون تحقیر. بدون فریاد. فقط کنار زدن پردهٔ یک دفاع روانی.

و در نهایت، گفتگو با جمله‌ای بسته می‌شود که جای چانه‌زنی باقی نمی‌گذارد: هیچ معامله‌ای وجود ندارد که بتواند ماروین را از پیامد انتخابش محافظت کند. این پایانی نه از سر خشم، بلکه زادهٔ وضوح و قطعیت است.

از منظر روان‌درمانی، این صحنه نمونه‌ای دقیق از سبک ارتباطی قاطعانه است. ردینگتون نه مانند فرد پرخاشگر تلاش می‌کند با فشار هیجانی فضا را تصاحب کند، و نه مانند فرد منفعل برای حفظ آرامش، مرزهای خود را محو می‌کند. او در تنش می‌ماند. اضطراب موقعیت را تحمل می‌کند. و بدون فروپاشی یا حمله، موضعش را روشن نگه می‌دارد.

در سبک پرخاشگرانه اگر احساس قدرت از شدت، فوریت و اشغال فضا می‌آید، در ارتباط قاطعانه قدرت حاصل وضوح، احساس انسجام درونی، و توان تحمل ناراحتی است. قاطعیت مستلزم آن است که فرد بتواند بگوید «این حد من است»، بدون آن‌که مطمئن باشد طرف مقابل راضی خواهد شد. همین عدم قطعیت است که این سبک را—برای بسیاری—دشوار می‌کند.

در تجربه‌ی بالینی، بسیاری از مراجعان وقتی به قاطعیت نزدیک می‌شوند، با اضطرابی تازه روبه‌رو می‌شوند. نه اضطراب حمله، و نه اضطراب عقب‌نشینی؛ بلکه اضطرابِ ماندن. ماندن در گفتگو، وقتی دیگری ناراحت است. ماندن با این امکان که شاید پذیرفته نشوند. قاطعیت، برخلاف تصور رایج، مهارتی «راحت‌کننده» نیست؛ مهارتی بالغ است.

اما تفاوت اساسی این‌جاست: در ارتباط قاطعانه، حتی اگر نتیجه‌ی گفتگو مطابق میل فرد نباشد، او این اطمینان را دارد که خودش را رها نکرده است. بسیاری از افراد گزارش می‌کنند که در این نقطه، نشخوار ذهنی کمتر می‌شود، احساس خشم انباشته کاهش می‌یابد، و رابطه با طرف مقابل، حتی اگر آسان‌تر نشود، حداقل واقعی‌تر می‌شود.

در مقایسه با تونی سوپرانو که برای فرار از تجربه‌ی آسیب‌پذیری ناچار به حمله است، ردینگتون می‌تواند در فضای سنگین و پرخطر بماند، بدون آن‌که به خشونت کلامی یا فیزیکی و تخلیهٔ احساسی متوسل شود. قاطعیت دقیقاً در همین توانایی ریشه دارد: ایستادن در جای خود، بدون احساس نیاز به حذف دیگری، و بدون حذف خویشتن.

در نهایت قاطعیت نه فقدان خشم است و نه ضعف. خشم پس از قاطعیت هم میتواند همچنان وجود داشته باشد، اما دیگر تنها زبان ارتباطی نخواهد بود. حمله به جمله تبدیل می‌شود. به مرز. به انتخاب. و درست از اینجاست که چرخه‌ی جنگ و دفاع آرام‌آرام جای خود را به گفت‌وگو می‌دهد—گفت‌وگویی که شاید آسان نباشد، اما امکان‌پذیر است.