«تونی سوپرانو»، کاراکتر اصلی سریال The Sopranos مردی است که همیشه باید مسلط باشد: صدایی پرقدرت، قدی بلند و بدنی پرحجم، و نگاهی اغلب تهدیدآمیز، همراه با واکنشهایی که اغلب فیزیکی هستند و خشن. تونی کمتر «تقاضا» میکند، و بیشتر «دستور میدهد». اما با گذشت زمان در همین شخصیت «بیشازحد قوی» نشانههایی از فروپاشی روانی ظاهر میشود: حملات پانیک، ازدستدادن کنترل بدنی، و اضطرابی که دیگر با خشونت هم مهار نمیشود.
در یکی از صحنههای بهیادماندنی سریال، تونی با نوعی لذت آمیخته به هیجان، به تراپیستش میگوید میدونی وقتی که داشتم باهات پشت تلفن حرف میزدم کجا بودم؟ و بعد توضیح میدهد که توی ماشین جلوی روسپی خانه ای نشسته بوده و یکی از اراذلش داشته درون خانه زن و شوهر صاحب خانه را تا دم مرگ کتک میزده، چون حقوحسابشان را به موقع نداده بودند. تونی صحنه را با شور و انرژی روایت میکند، با رضایت، و با لحنی که نشان میدهد خشونت برایش نهفقط ابزار، بلکه تجربهای هیجانی است. تراپیست از او میپرسد: «خوب، وقتی این اتفاق داشت میافتاد، تو چه احساسی داشتی؟» و تونی، بدون مکث، میگوید: «دلم میخواست اون تو بودم.»
پاسخ تونی به وضوح در چارچوب سبک ارتباط پرخاشگرانه قرار میگیرد: میل به حضور در صحنهی قدرت، میل به اعمال خشونت، و میل به «کنترل» بی پرده. اما در همین لحظه پرسش بعدی روانکاوش، لایهای را میشکافد که تونی آمادگی دیدنش را ندارد. میپرسد: «دلت میخواست اون تو باشی و کتک بزنی یا کتک بخوری؟»
این سؤال، لحظهای است که زره پرخاشگری تونی ترک برمیدارد. زیرا برای اولین بار، امکان این مطرح میشود که خشمِ تونی فقط دربارهی سلطه نیست, بلکه شاید بیشتر انعکاسی از تحملناپذیریِ آسیبپذیری برای اوست. به این معنی که قرار داشتن در جای قربانی برای او تجربهٔ ای عمیقا تهدیدکننده و دردناک بوده و تنها راهِ فرار از آن را یکیشدن با مهاجم یافته است.
از منظر رواندرمانی، این دقیقاً همان جایی است که پرخاشگری بهعنوان دفاع معنا پیدا میکند، جایی که وحشت پشت پرخاش پنهان شده است. تونی از سر احساس قدرت نیست که میزند؛ او میزند چون ضعیفبودنش را نمیتواند تاب بیاورد. بدنش، روانش، و تاریخچهی زندگیاش، اجازه نمیدهند در موقعیت درماندگی بماند. بنابراین، پیشدستی میکند. حمله میکند. صدا را بالا میبرد. فضا را اشغال میکند.
این الگو برای بسیاری، چه در ایران، چه در دیگر بافتهای فرهنگی آشناست. کسانی که اغلب در همان سال های آغازین زندگی شان یاد گرفتهاند اگر کنترل را رها کنند، فرو میریزند؛ اگر نرم شوند، کوچک میشوند؛ و اگر خشم را کنار بگذارند، چیزی جز ترس باقی نمیماند. در چنین ساختاری، پرخاشگری نه انتخابی آگاهانه، بلکه آخرین خط دفاع از وجود محسوب میشود.
نکتهی مهم در این مثال از سریال سوپرانوز این است که درمانگر تلاش نمیکند خشم تونی را نفی کند یا آن را «رفتار بد» بنامد. او فقط یک سؤال میپرسد. اما با همین سؤال، امکان ذهنی تمایز میان قدرت واقعی و دفاع از ضعف را برای تونی باز میکند. و این همانجاییست که حملات پانیک تونی هم معنا پیدا میکنند: جسم، جایی فرو میریزد که روان دیگر نمیتواند همهچیز را با خشونت مهار کند.
وقتی خشم تنها زبان ارتباطی یک فرد میشود، بدن و روان دیر یا زود راه و روش دیگری برای حرفزدن پیدا میکنند. و راه آنها اغلب پرهزینهتر است.
آنچه در تجربهٔ تونی سوپرانو دیده میشود، در زندگی روزمره برای بسیاری از افراد بهشکلی آشنا تکرار میشود. اگر در برخی گفتوگوها متوجه میشوید که صدایتان ناخودآگاه بالا میرود، جملاتتان تندتر از نیتتان میشود، یا بعد از پایان بحث با خودتان فکر میکنید «کاش جور دیگری میگفتم»، احتمالاً با سطحی از همین الگوی ارتباطی پرخاشگرانه روبهرو هستید. الگویی که در ظاهر با شدت، فوریت، و تلاشی صریح در جهت «برندهشدن» شناخته میشود، اما در لایههای عمیقتر، اغلب از اضطرابی تغذیه میکند که اجازهی مکث، تأمل یا شنیدن را نمیدهد.
در بسیاری از موارد، فرد پرخاشگر میداند چه میخواهد و از چه ناراحت است. بر خلاف موضع منفعل، اینجا مسئله ناآگاهی یا ناتوانی از تشخیص خواست و نیاز خود در میان نیست. مسئله واقعی در الگوی پرخاش گر این است که تجربههای گذشته، بهویژه در بسترهای خانوادگی، آموزشی یا اجتماعی (یا هرسه)، به وی آموختهاند که صدایش تنها در صورتی شنیده خواهد شد که محکم، صریح، و با خشونت حرف بزند. در چنین زمینهای، گفتوگو فضایی برای تبادل نظر نیست، بلکه به میدان حمله و دفاع تبدیل میشود. هر اختلافنظر بالقوه یک تهدید است، و هر سکوت نشانهای از ازدستدادن کنترل و قدمی به عقب. دقت کنید که اینجا پرخاشگری نه انتخابی آگاهانه، بلکه پاسخی آموختهشده است. درست همانطور که تونی سوپرانو نمیتواند با احساس درماندگی بماند، بسیاری از افراد نیز تابِ ایستادن در موقعیت آسیبپذیری را ندارند. پس پیش دستی میکنند. و حمله میکنند. به عبارت دیگر استراتژی ناخودآگاهی که یاد گرفته اند این است که فضا را اشغال کنند، چون ترس این دارند که اگر نکنند دیگری این کار را خواهد کرد.
در تراپی، پرخاشگری اغلب نه بهعنوان نشانه قدرت، بلکه بهعنوان راهی برای محافظت از خود فهمیده میشود. بسیاری از افرادی که با این شیوهٔ ارتباطی زندگی میکنند پیشینهای از نادیدهگرفتهشدن، بیعدالتی، تحقیر، یا بیقدرتی مزمن دارند، چه در خانواده، در مدرسه، در محیط کار، یا در ساختارهای اجتماعی بزرگتر. در چنین تجربههایی خشم بهتدریج نقش زره را به خود میگیرد، و اینگونه مفاهیم نهادینه میشوند که «اگر حمله کنم، مورد حمله قرار نخواهم گرفت» یا «تنها راه از دست ندادن کنترل این است که هیچوقت عقب ننشینم».
این الگو البته همیشه با چهره ای از قدرت و خشونت در حد صحنه ای که از تونی سوپرانو ذکر کردم متجلی نمیشود. در روابط روزمره این الگو میتواند خود را به شکل قطعکردن صحبت دیگران، استفاده از جملات کلی و مطلق، یا اصرار مفرط بر درستبودن حرف خود نشان دهد. در لحظه انجامش، این رفتار میتواند احساس قدرت یا تسلط عمیقی در فرد (و گاه حتی در ذهن دیگران) ایجاد کند؛ نوعی حس «دست بالا داشتن». اگرچه در دراز مدت معمولاً موجب ایجاد فاصله عاطفی، مقاومت های خاموش، و انواع واکنشهای تدافعی مستقیم یا غیر مستقیم از سوی دیگران میشود. همچنین وقتی هیجان قدرت ورزی فروکش میکند، بسیاری از افراد (نه همه) درون خودشان هم با لایه هایی از پشیمانی، خستگی عاطفی یا تنهایی روبهرو میشوند.
در روند تراپی، تمرکز بهتدریج از خودِ خشم به لایههای زیرین آن منتقل میشود. پرسشهایی از این جنس مطرح میشود که در آن لحظه (لحظهٔ رفتار پرخاش گرایانه) دقیقاً چه چیزی در خطر بود؟ چه احساسی میخواست دیده یا شنیده شود؟ آیا ترس، شرم، یا ناامیدی پشت این شدت پنهان شده است؟ همانگونه که پرسش درمانگر از تونی، ناگهان امکان دیدن جایگاه قربانی را پیش کشید، این پرسشها نیز میتوانند شکافی در زره پرخاش گرایی ایجاد کنند، و راهی برای آزاد کردن فرد از زندان تنگی که این سبک ارتباطی بر زندگی و عواطف آنها تحمیل کرده باز کنند. وقتی این هیجانهای پوشیده و بی نام نامگذاری میشوند، خشمی که پشت آنها نهفته از بین نمیرود و ناپدید هم نمیشود، اما قابلفهمتر و سازنده تر میگردد. وقتی خشم «اسم» پیدا میکند و به آن امکان جریان یافتن از طریق ساختاری با مفهوم داده میشود، آنوقت از حالت انفجاری خارج میشود و به پیامی تبدیل میشود که میتوان دربارهاش فکر کرد، آن را بیان کرد، و با آن وارد گفتوگو شد. در این نقطه است که امکان گفتوگوی واقعیتر (چه با خود وچه با دیگری) به وجود میآید.
به عبارت دیگر، هدف درمان خاموشکردن خشم یا حذف و نادیده گرفتن «حق دفاع از خود» نیست، اتفاقا بر عکس هدف درمان کلام و صدا و «قدرت» بخشیدن به خشم و ایجاد امکان حق دفاع از خود به شکلی موثر است. خشم حامل اطلاعات مهمی است و اغلب نوعی علامت و عکس العمل به عبور (دانسته یا نادانسته) دیگری از خطوط قرمز و مرزهای شخصی ماست. مشکل این است که وقتی خشم تنها زبان ارتباطی میشود، معنا گم میشود و در نتیجه آن ساختار رابطه ضعیف میشود و آسیب میبیند. یادگیری مکث پیش از واکنش، تحمل شنیدن نظر مخالف، و بیان نیاز بدون حمله، مهارتهایی هستند که بهتدریج و با تمرین شکل میگیرند، نه با توصیههای ساده، یا صرفاً کنترل ارادی و محدود ساختن خویشتن.
در بسیاری از موارد، وقتی فرد حقیقتا متوجه میشود که بدون فریاد هم نه تنها صدایش شنیده خواهد شد بلکه شاید حتی به حرف او گوش هم داده شود، آنوقت پرخاشگری دیگر نه فقط تنها گزینهی موجود نخواهد بود، بلکه بهترین گزینه موجود هم به نظر نخواهد رسید. چرخهٔ بی پایان حمله و دفاع آرامآرام جای خود را به جادهٔ گفتوگو خواهد داد، و چراغ های رابطه میتوانند دوباره روشن شوند.